روانشناسی زندگی

عاشق خود شدن شروع یک رمانس در سراسر زندگی است

مگا خلاقیت فصل پنجم تا هشتم
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
 

فصل پنجم : پیش به سوی مگا خلاقیت

از طریق جهش هایی که در فصل قبل راجع به آنها صحبت کردیم، شما به طور غیر قابل تصوری می توانید سرعتتان را در تولید ایده های جدید بالا ببرید. هر جریان خلاق را شتاب دهنده درهرامری در نظر بگیرید که آن را بهتر وسریعتر می سازد، اگر به خلاقیت اینگونه نگاه کنیم می توانیم تشخیص دهیم که آیا فرآیندی واقعا خلاقانه هست یا نه؟

* زیبایی ذاتی خلاقانه نیست، اما عمل یک آرایشگر خلاقانه است، چون می تواند هم قیافه کم سن را به سرعت بالغ جلوه دهد یا برعکس صورتهای پیر را جوان کند.

* پرواز طبیعی پرندگان خلاقانه نیست، اما ماشین های پرنده انسان ساخت، نمونه هایی از خلاقیت اند، چون آنها سرعت طبیعی حرکت را افزایش داده اند.

* روند تدریجی و طبیعی زندگی ( مراحل زیستی ) و زندگی فردی ( مراحل روانی ) خلاقانه نیست، در حالیکه سرعت بخشیدن به شکل گیری شخصیت خلاقانه است.

اتی هیلسوم : حتی بدون نوشتن یک کلمه یا کشیدن یک نقاشی هم می توان خلاق بود، با شکل دادن به شخصیت یک فرد. این نیز کار بزرگی است.

با این دید جدید نسبت به خلاقیت، واضح است که می توان کیفیت و هم کمیت هر عمل خلاقانه و همچنین میزان بازدهی و کارایی فرآیند های خلاقانه را محاسبه کرد.

هر فرد ممکن است بیشتر یا کمتر خلاق باشد اما نمی تواند اصلا خلاق نباشد. همان شخص، می تواند در یک حالت کمتر خلاق باشد و در حالت و شرایط دیگر، بیشر. زمانی که قطعیت خلاق بودن یا خلاق نبودن را از خلاقیت بگیرید، این مسئله مطرح می شود که چطور به مردم آموزش دهیم تا خلاق تر باشند، به جای اینکه بپرسیم چطور می شود آنها را خلاق کرد. زمانی که سوال این است که چطور خلاقیت یک فرد را بیشتر کنیم، سوال دیگری مطرح می شود : که تا چه اندازه ای می خواهید خلاقیت آن فرد را افزایش دهید؟ آیا می خواهید دو برابرش کنید؟ یا سه برابر؟ یا ده برابر؟ آرزویتان چیست؟

یک فرد معمولی می تواند بین یک تا ده ایده در ده دقیقه خلق کند، افراد با استعدادتر می توانند ده ایده در هر دقیقه خلق کنند، یک نابغه می تواند 100 ایده در یک دقیقه تولید کند، البته توجه کنید که می تواند در این  مدت تولید کند نه به این معنا که می تواند در عرض یک دقیقه به طور ترتیبی بنویسد.

من به شما قول می دهم که خواهید توانست یک میلیون ایده در یک دقیقه خلق کنید. آیا به من اطمینان می کنید؟ قاعتا خیلی از مردم این حرف را باور نمی کنند، آنها سر تکان می دهند و می گویند : " نه " . اگر شما هم جزو این دسته از افراد هستید من واقعا متاسفم.

یک میلیون ایده در دقیقه بسازید

من به شما روشی به نام BAMMA  (خلق همزمان ایده های بسیار از طریق تجزیه و تحلیل ساختارشناسانه)

خواهم آموخت که به مگا خلاقیت منتهی می شود، اما در این جریان به کمک شما نیز نیاز خواهم داشت.

ابتدا اجزای تشکیل دهنده یک خودکار را در جدولی مانند ذیل لیست کنید. مطمئن شوید که حداقل 10 مورد برای هر جزء نوشته اید.

 

 

سپس جدول را با طوفان ذهنی ایده های مختلف که راجع به هرکدام از اجزاء به ذهنتان می رسد پر کنید، اما هر مورد را جداگانه پر کنید. برای هر قسمت حتما 10 مورد لیست کنید تا در محاسبات دچار مشکل نشوید.

زمانی که در حال رسیدن به ویژگی دهم در ردیف هستید، از خود بپرسید، آیا ممکن است خودکاری بدون هیچ ساچمه یا توپی داشت؟ زمانی که جواب مثبت بود در ستون سمت چپ جدول یک صفر بنویسید و این به معنای مثلا انتخاب هیچ یا صفر ساچمه است یعنی خودکاری که توپی یا ساچمه ندارد.

ردیف ها را با کلمات تصادفی، خواه از لغت نامه یا از هر کتاب دیگری که در اختیار دارید پر کنید، بعضی از مشخصات مانند توپی چهارگوش ممکن است عجیب به نظر برسد ولی با این وجود توپی در خودکار، صرفا برای رساندن جوهر به کاغذ است و حتما نباید گرد باشد. مخصوصا، کلمه توپ قوه تصور شما را محدود می کند. ما ازقلم پر به خودکارهای ساچمه دار رسیده ایم، حال چرا نتوانیم از این هم فراتر رویم؟

 بعد از اینکه این ماتریس را کامل کردید، شروع به ترکیب گزینشی کنید. سعی کنید ویژگی های متنوعی را در یک خودکار، باهم در نظر بگیرید، شرط اصلی در اینجا این است که هیچ یک از مشخصات را نادیده نگیریم یا دور نیندازیم، برای هریک از ترکیبات، یک یا دو خودکار جدید ابداع کنیم. مثلا اگر با خودکار با نوک 3 دلاری مشکل داشتید، بیایید به آن اینطور نگاه کنید : زمانی که صورتحساب تان در یک رستوران بیش از 3 دلار است، یک خودکار مخصوص به عنوان یادگاری و قدردانی به شما هدیه داده می شود.

از لست تان بهترین خودکار را انتخاب کنید. آیا بهترین خودکار، خودکاری نیست که نه ساچمه داشته باشد، نه جوهر، نه بدنه و نه هیچ چیز دیگر، خودکاری که هیچ جسمی نداشته باشد ولی همچنان بتواند بنویسد؟! در اینجاست که من تکنیک ( IFR ) یا آخرین نتیجه ایده ال را معرفی می کنم، جنریک . اس آلتشولر اولین بار این مفهوم را برای کمک به مردم، در پیدا کردن بهترین نتایج ممکن در ابداعات مطرح کرد. به طور خلاصه، IFR ایده مکانیزم صفراست که با وجود این، عملکرد مورد انتظار را کاملا برآورده می کند، طوریکه به نظر می رسد کارها خودبخود انجام می شوند : " به هیچ مکانیزمی نیاز نیست، چیزی می خواهید؟ انجام شده!

تاریخچه نوشتن این را به وضوح نشان می دهد. ابتدایی ترین سیستم نوشتاری با یک قلم سنگی بر روی کتیبه های سنگی بود، در روش بعدی نوشتن، از تکه چوب های خاصی برای حک کردن حروف بر روی کتیبه های نیمه تر گلی استفاده می شد. نوشتن بر روی پوست درخت، پوست حیوانات و سپس بر روی پارچه، قدمهای بعدی بودند. پاپیروس و جوهر بعد ار آنکشف شدند و بوسیله آنها فرآیند نوشتن کم زحمت تر شد و بع د کاغذ آنرا قابل دسترس کرد. خواندن دست خط های متفاوت، بسیار دشوار بود، سپس ماشین تحریر اختراع شد و دست خط ضعیف و ناخوانا، دیگر مشکلی به حساب نمی آمد ولی اگر کسی اشتباهی در نوشتن می کرد، اصلاح آن بسیار سخت بود و غیر ممکن بود که در جملات و پاراگراف ها جلو و عقب برگردد، به عنوان راه حل این موضوع، کلمه پردازنده ها و کامپیوترها بوجود آمدند، اما آنها نیز نیاز به تایپ کردن داشتند. گام بعدی صداشناسی بود، اکنون مردم می توانند صحبت کنند و کامپیوتر آنرا تایپ می کند، فوق العاده است!

آیا می توانید فرآیند رسیدن به آخرین نتیجه ایده آل در نوشتن را ببینید؟ بله مرحله بعدی فکرشناسی است!

جهش به سوی تفکر مگا خلاقانه

چند خودکار جدید در این ماتریس داریم؟ تعداد خودکارهای جدید، برابر است با تعداد ترکیبات حاصل شده، که برابر است با فاکتوریل تعداد ویژگی های این خودکار. ای ن عدد برابر است با:

157+e9332621544394= !100

این عدد را می توانید بخوانید؟! من زیاد حریص نیستم، فرض را بر این بگیرید که فقط 30 میلیون ترکیب تولید کرده ایم، بنابراین اگر برای 30 دقیقه کار کنید، بهره کار شما برابر خواهد بود با 30 میلیون ایده که در نتیجه شما یک میلیون ایده در دقیقه تولید کرده اید، این یعنی مگا خلاقیت!

شما می توانید از این روش برای تولید ایده و راه حل در همه زمینه ها استفاده کنید، با کار کردن با اشیاء و موضوعات بی ربط کنار بیایید. دغدغه های شغلی، بسیار عمیق در ذهن ما جای گرفته اند و ایده ها در این زمینه بیش از حد در گیر با واقعیت به نظر می رسند. ما باید مقداری به عقب برگردیم و ذهن مان را با این روش های جدید ورزیده کنیم. زمانی که در این فرآیند ذهنی سازماندهی شده ویژه ماهر شدید، قادر به تولید یک میلیون ایده در دقیقه خواهید شد. بنابراین شما یک مگا خالق خواهید بود. این روش موفقیت آمیز است، اما باید تمرین کنید تا در آن ماهر شوید و بیشتر سعی کنید، تا استاد شوید.

حالا در ک بهتری از BAMMA پیدا کرده اید، ما از همان طوفان ذهنی استفاده می کنیم اما از طریق جدول، کارایی اش را چندین برابر افزایش می دهیم بدین معنی که اجزا را جداگانه از طوفان ذهنی می گذرانیم و بعد نتایج را با هم ترکیب می کنیم.

فصل ششم : کشف ماهیت

نبوغ قابلیت دیدن و درک ماهیت است.

در این فصل، شما مهم ترین مهارت یک نابغه را خواهید آموخت : کشف ماهیت.

نبوغ، قابلیتی است برای درک ماهیت. نابغه روش خاصی برای دیدن اشیاء دارد، دید او همه جانبه است، همه وجوه را همزمان و در جهت اصل و منشاء آن چیز می بیند.

جستجو برای ماهیت، کار دشواری است، اما روش ها و تمرین هایی وجود دارند که ما را در این زمینه یاری می کنند. در اینجا نمونه ای را انجام می دهیم.

تعریف کردن اشیاء

من در کلاسهایم از دانش آموزان می خواهم تا یک شیء ساده مانند یک میز را تعریف کنند. در زیر مکالمه ای که معمولا اتفاق می افتد، آورده شده است:

دانشجو: میز؟ یک صفحه چوبی است که بر روی 4 پایه قرار می گیرد.

استاد: چوبی؟ می تواند پلاستیکی باشد؟ یا آهنی؟ شیشه ای چطور؟

دانشجو: بله، ببخشید، بهتر است بگویم یک سطح صاف که روی 4 پایه قرار گرفته است.

استاد: بسیار خوب شما می گویید روی 4 پایه می باشد، آیا میزهایی با 3 پایه وجود ندارد؟ با 2 پایه چطور؟ با یک پایه چطور؟

دانشجو: بله---

استاد: پس تعداد پایه های میز اهمیتی ندارد.تعداد پایه ها به عنوان یکی از مشخصه های میز، لازم به ذکر در تعریف آن نیست. درست نمی گویم؟

دانشجو: بله، حق با شماست.

استاد: حال بیاییدادامه دهیم. آیا میز های بدون پایه هم وجود دارند؟

دانشجو: بله--- نه---

استاد: خوب، آیا میزهای متصل به دیوار را دیده اید؟

دانشجو: بله.

استاد: خوب آنها پایه ندارند. میزهای آویزان ( معلق ) را چطور؟ دیده اید؟

دانشجو: بله--- اما به فکرمان نرسید.

استاد: در نتیجه، شاخص تعداد پایه ها اصلا مطرح نیست. درست نمی گویم؟

دانشجو: درست است.

استاد: خوب، چه چیزی باقی مانده؟ سطح صاف. شماگفتید سطح صاف؟

دانشجو: بله.

استاد: خوب، دیوار هم یک سطح صاف است اما آیا می تواند میز باشد؟

دانشجو: نه ( با شرمندگی جواب می دهند ) --- منظور ما سطح صاف افقی بود.

استاد: افقی؟ بعضی مواقع میزها یک مقدار کج و شیب دار هستند، پس افقی بودن به عنوان یکی از مشخصات تعریف کننده میز نمی تواند همیشه صادق باشد. در عین حال، کف زمین هم یک سطح افقی است و همینطور هم سقف، ولی آیا آنها هم میز هستند؟

دانشجو: ( با خنده ) نه ---

استاد: حال چه چیزی از تعریف شما باقی می ماند؟

دانشجو: هیچ.

استاد: خوب، این نشان می دهد که اولین تعریف هیچ یک از ویژگی های لازم برای یک میز را نداشت. گفتیم تعاریف باید ماهیت را تعریف کنند، خوب ماهیت یک میز چیست؟

دانشجو: نوعی مبلمان سازمان دهنده فضای کار.

عالی است! تعریف اولتان را با این تعریف مقایسه کنید. این تفاوت بین تعریف خردبین یا عرضی نگر و تعریف نبوغ آمیز یا ماهیت نگر است.

یافتن ماهیت، همانطور که در مثال میز مشاهده کردید، شامل حذف کردن مشخصات غیر ضروری و برگزیدن مشخصات و جنبه های ضروری است.

آزمودن تعاریف

حال که روشی برای تعریف اشیاء در اختیار دارید، باید روشی که بوسیله آن بتوانید تعریف درست را از بین سایر تعاریفتان برگزینید، داشته باشید. یکی از موثرترین روش ها، آوردن مثال های نقض است.

این داستان  به یونان باستان برمی گردد، که فلاسفه سعی داشتند انسان را تعریف کنند. تعریف افلاطون از انسان که در آنزمان مشهور بود، از این قرار بود که انسان حیوانی دوپا و بدون پر است. دیوژن که به اظهار نظرهای نیش دار و رفتارهای معما گونه اش شهرت داشت ( مثلا او در یک وان حمام در وسط میدان شهر زندگی می کرد )، روزی یک خروس پرکنده را به مدرسه افلاطون برد. او با اشاره به آن و با خنده داد زد : این است انسان افلاطون!

توانایی پیدا کردن مثال نقض برای تعریفتان، قابلیت بسیار مفیدی است که باید تمرین و پرورش دهید.

گام سوم : به دنبال بک میلیون باش

فصل هفتم : نوآوری

بعضی تعاریف، اظهار می دارند که نوآوری، خلاقیت پیاده شده، کاربردی و واقعیت بخشیده شده است. بعضی تعاریف دیگر اظهار می کنند که نوآوری، خلاقیتی است که سود به همراه دارد. در هر صورت نوآوری تا وقتی به مردم نشان داده نشود وجود ندارد. بنابراین مشخصه اساسی نوآوری، پیاده سازی و بکاربردن آن، نیست و حتی جسمیت دادن به آن نیز مشخصه اصلی نوآوری نیست. بلکه زمان انتقال آن، لحظه ای که خلاقیت از شخص به گروه اجتماعی منتقل می شود، نوآوری اتفاق می افتد.

خلاقیت حاصل بدیعیت و تازگی است و نوآوری بکارگیری این تازگی در جامعه است. به ساده ترین زبان، خلاقیت تازگی ایجاد شده و نوآوری تازگی منتقل شده است.

در بعضی موارد تازگی منجر به تغییرات کوچکی می شود. در حالیکه در بعضی موارد دیگر می تواند باعث میلیونها تغییر بشود. فرد نابغه دنبال دومین مورد می رود، تازگی که باعث ظهور میلیونها تازگی دیگر می شود.

اگر شما می خواهید یک نابغه باشید، بیاموزید که چگونه نوعی از تازگی را انتخاب کنید که میلیونها تغییردر پی دارد. در پی یک میلیون باشید، این سومین قانون مگا خلاقیت است.

مگا نوآوری

اکنون که ذهن شما قابلیت تفکر غیر خطی را دارد، که منجر به میلیونها ایده جدید در هر دقیقه می شود، و حالا که شما می دانید چطور تازگی اصلی و بنیادی که باعث ایجاد میلیونها تغییر می شود را پیدا کنید، شاید زمان آن رسیده است که ذهن شما را ذهن مگانوآور بنامیم. وظیفه ما این است که روشی برای ارائه ایده های هرچه بیشتر به جامعه را پیدا کنیم.

حال بیایید مغزمان را به سریع فکر کردن عادت دهیم، تا راه حل را به رغم پراکندگی اطلاعات غیر ضروری پیدا کند.

مسئله 1

فرض کنید یک راننده کامیون هستید. صبح باید کامیون با 3 جعبه سیب و 5 جعبه پرتغال پر شود. بعدازظهر 6 جعبه هندوانه و 5 جعبه آلو به بار کامیون اضافه می شود. حال محاسبه کنید سن راننده را؟ می دانم گیج شده اید، با این وجود سوال همین است. راننده چند ساله است؟

مسئله 2

در شکل زیر چند انگشت می بینید؟

 

 

 

بنابراین، چند انگشت در ده دست وجود خواهد داشت؟ سریع جواب را بنویسید : ---------

مسئله 3

این سوالی حقیقی است. هواپیمایی از دالاس به سمت مکزیک در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟

مسئله 4

من دو سکه به شما می دهم که مجموعش سی تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد، چطور؟

پاسخ ها

مسئله 1

راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده یک اتوبوس هستید

مسئله 2

پنجاه تا . فقط پنج انگشت در یک دست وجود دارد. بنابراین در 10 دست پنجاه انگشت وجود دارند، نه 100 انگشت که احتمالا پاسخ شما بوده است، چیزی که شما در شکل می دیدید تصویر دو دست بود.

مسئله 3

بازمانده ها را دفن نمی کنند. آنها جان سالم بدر برده اند. شما بوسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شدید.

مسئله 4

یک 25 تومانی و یک 5 تومانی، به یاد بیاورید فقط یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد.

ذهن ورزیده مانند یک بدن ورزیده است، مانند بدن ورزیده بهتر واکنش نشان می دهد، بهتر عمل می کند و مدت طولانی تری هشیار است.


 
comment نظرات ()

 
مگا خلاقیت فصل 1 تا 4
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
 

مگا خلاقیت نوشته آندره جی الینیکف و ترجمه مارال شیخ زاده

مقدمه

پیش تر، خلاقیت ویژگی ذاتی بود و منحصر به عده ی محدودی از مردم می شد. اما امروزه دیگر خلاقیت به صورت یک علم و ویژگی اکتسابی درآمده است و دیگر صرفا" مختص افراد معدودی نمی باشد.

شما می توانید تصمیم بگیرید که زندگی خلاقانه تری داشته باشید، شما می توانید تصمیم بگیرید که با قدمهای کوچکی خلاق شوید یا به زبان ریاضی می توانید دکا خلاقیت ( واحد خلاقیت × 100 ) را انتخاب کنید همچنین می توانید با قدمهای بزرگتر خلاق شوید مثلا کیلو خلاقیت ( واحد خلاقیت × 1000 ) یا حتی می توانید مگا خلاقیت ( واحد خلاقیت × 1000000 ) را انتخاب کنید، اگر خالقان و نوآوران، برندگان و موفق ها هستند، پس مگا خالقین و مگا نوآورین که یک میلیون بار از آنها خلاق ترند چه؟! این به شما بستگی دارد که به چه نسبتی حاضرید کلیشه ها را بشکنید و وارد حیطه هیجان انگیز تفکر خلاقانه شوید.

این کتاب در پنج گام طراحی شده است که توسط دکترآندره جی الینیکف که به نام دکتراندی ، مگا خالق و روسی بی عقل هم شناخته شده است!

گام اول : دست از دست کشیدن بکش!

ما با دانستن این که نبوغ عملی و امکان پذیر است نابغه نمی شویم، بلکه باید برای آن تمرین کرده و تجربیات نوابغ را کسب کنیم.

فصل اول : ذهنتان را بگشایید

بهتر است با چند مسئله جالب شروع کنیم تا حدود وسعت دید شما را بررسی کنیم، یک ساعت کرنومتردار پیدا کنید یا از ساعت مچی خود استفاده کنید، یک مداد یا خودکار و یک ورق آماده کنید.

مسئله 1 ( برای این تمرین 5 ثانیه فرصت دارید )

یک دایره بسیار بزرگ در وسط صفحه ای بکشید و نقطه ای روی آن برگه کاغذ قرار دهید.

مسئله 2 ( این سوال باید در کمترین زمان ممکن حل شود )

عدد فردی کمتر از 10 را اینجا بنویسید : -----

مسئله 3

یک عدد سه رقمی بدون صفر بنویسید. سپس، عددی را در ستون اول پیدا کنید که مطابق اولین رقم نوشته شده است. سپس همین کار را با ارقام بعدیتان، و با استفاده از ستون های دوم و سوم انجام دهید. ( از چپ به راست شروع کنید )

وقتی سه کلمه را پیدا کردید 5 جمله بنویسید و در هر جمله از هر 3 کلمه استفاده کنید. برای این کار فقط 5 دقیقه زمان دارید.

پاسخ ها

مسئله اول

نقطه را کجای صفحه گذاشته اید:

* افراد منظم و منضبط بیشتر میل دارند داخل خطوط قرار بگیرند، اینها افرادی هستند که نقطه را در مرکز دایره می گذارند.

* افراد فارغ البال، ترجیح می دهند نقطه را هر جای دایره به غیر از مرکز آن قرار دهند. هر چه نقطه به لبه ها نزدیکتر باشد، به معنای ریسک پذیرتر بودن فرد است.

* به ندرت، اما گاه و بی گاه پیش می آید که اشخاصی نقطه را روی خط بگذارند، جالب است! انگار جای دیگری روی صفحه وجود ندارد. این اشخاص احتمالا صاحب منصب های امور اجرایی قانونی و یا وکیل هستند.

* بعضی افراد که یا بی توجه و یا پر جرات هستند، نقطه را خارج از دایره می گذارند. ( هر جایی روی صفحه )

* فقط تعداد انگشت شماری صفحه را بر می گردانند و نقطه را پشت صفحه قرار می دهند. این ممکن است نشانی از نبوغ و خلاقیت باشد.

مسئله دوم

* اگر عدد 9 را انتخاب کردید، احتمالا فردی ماجراجو هستید و در تمرین قبل هم نقطه تان را در نزدیکترین فاصله به خط قرار دادید. یک فرد ماجراجو عددی را انتخاب می کند که نزدیکتر از بقیه به خواسته مسئله باشد.

* اگر عدد 7 را انتخاب کردید، فردی عادی و معمولی هستید. اکثر افراد عدد 7 را انتخاب می کنند که به همین دلیل هم عادی در نظر گرفته می شوند. به همین خاطر ناشرین کتابهای پر فروش از قبیل " 7 مرحله " ،  " 7 عادت " می دانند این عدد مورد علاقه عده زیادی از مردم است.

* اگر عدد 5 را انتخاب کردید، فردی مستعد هستید. شخص مستعد محتاطانه انتخاب می کند البته قسمت وسط را انتخاب می کند.

* اگر عدد 3 را انتخاب کردید، احتمالا به داستانهای خیالی و تاریخی علاقه مندید.

* اگر عدد 1 را انتخاب کردید، شما یک نابغه اید! نابغه جوابی را انتخاب می کند که بیشتر از بقیه جوابها از خواسته مسئله دور باشد.

مسئله 3

در این مورد، سوال من از آن دسته از شماست که 5 جمله نوشتند و زمان برای نوشتن جملات بیشتری نیز داشتند، چرا 6 یا 7 جمله ننوشتید؟

جوابی که معمولا به این سوال می دهند این است : خودتان گفتید 5 جمله بنویسیم!

اگر شما هم این طرز برخورد را دارید، آگاه باشید که دیگران را مسئول زندگی خود دانسته اید. شما عروسکی هستید و اجازه می دهید دیگران به هر شکلی که می خواهند حرکتتان دهند. این طرز فکر باعث بروز مشکلاتی در جهان می شود، در مدرسه، خانه و محل کار، ما بجای مسئولیت پذیر بودن و عمل کردن، دیگران را مقصر می دانیم.

لطفا دوران تحصیلتان را به یاد بیاورید. برای مثال، در کلاسی که درس می خواندید، تکلیفی که معلم برای منزل به شما داده، حل مسئله های 1 و 3 و 5 از فصل 16 است. وقتی تکالیفتان را انجام می دادید آیا مسایل 2 و 4 و 6 را حل کردید؟ آیا فکر می کردید اگر آنها را حل کنید، مغزتان آسیب می بینید؟ دوباره جواب همیشگی مطرح می شود که " چرا باید آنها را حل می کردم؟ "

دوست دارید تکالیفتان را هر چه کمتر و تا حد ممکن سریعتر انجام دهید تا بتوانید به تفریح و فعالیت های دیگر بپردازید، همینطور است؟

45انتخاب کنید :

1) من قصد تمرین و ورزش دادن ذهنم را ندارم، چون می خواهم خنگ و احمق باقی بمانم.

2) من می خواهم ذهنم را پرورش دهم چون از طریق آن موفق می شوم.

اگر گزینه دوم را انتخاب کردید، من می توانم اولین راز نابغه شدن را با شما در میان بگذارم : افراد خلاق هیچگاه متوقف نمی شوند. آنها کاری را شروع می کنند، با آن درگیر می شوند، و دیگر نمی خواهند از آن دست بکشند. بنابراین اولین قانون مگا خلاقیت این است که "  دست از دست کشیدن بکشید ".

فکر می کنید معنی این جمله چیست؟

بله هرگز متوقف نشو، هرگز تسلیم نشو، استقامت داشته باش. این اساس و پایه مگا خلاقیت است. دفعه بعدی که از شما بخواهم 5 جمله بنویسید، چند تا خواهید نوشت؟ اگر می گویید " هر چند تا که بتوانم " بدانید که در مسیر رسیدن به تفکر نبوغ آمیز هستید.

فصل دوم : درک طبیعت نابغه

ماهیت نبوغ از قدیم با یک سری اسطوره های گمراه کننده محصور شده است که مردم را از مفهوم نبوغ ترسانده است که لازم است از این افسانه ها پرده برداری شود.

اسطوره 1 : نوابغ نابغه به دنیا می آیند

این عقیده ای رایج اما نادرست است، چرا؟ ژنتیک به هر حال بر زندگی ما اثر گذاراست، اما همه چیز را بطور قطعی و حتمی مشخص نمی کند. اگر غیر این است پس چرا ما فرزندان تروریست ها را از بدو تولد زندانی نمی کنیم؟ اگر انسانها به این سادگی قابل دسته بندی بودند، جهان ما خیلی منظم تر و کارآمدتر از این که هست می بود و البته نه اینقدر جذاب. روش های تربیت و پرورش و اثرات اجتماعی هم به اندازه وراثت ژنی مهم و اثر گذارند، حتی مستعدترین ژن ممکن، بدون قرار گرفتن در یک محیط مثبت اجتماعی و بدون یادگیری مهارت، نمی تواند فردی نابغه شود.

عبارت " نوابغ نابغه به دنیا می آیند " عذری است برای تنبلی و علتی برای توجیه سعی نکردن است.

اسطوره 2 : نوابغ در کودکی شناخته می شوند

اینشتین که تا سن 3 سالگی نمی توانست صحبت کند و دچار نوعی اختلال در یادگیری که مشخصه اش ناتوانی در تشخیص و درک کلمات نوشته شده است و مشکلات زیادی در مدرسه داشت.

پابلو پیکاسو نیز فقط به کمک پدرش که در تمالم کلاسها کنار او می نشست توانست مدرسه را به پایان برساند.

توماس ادیسون همیشه نمرات پایین در درس فیزیک می گرفت.

میچل لومنوسوف موسس دانشکاه مسکو چون نمی توانست یونانی و لاتین بخواند، بی سواد انگاشته می شد. در 19 سالگی زمانی که از یک روستای دور افتاده شمالی برای ادامه تحصیل به مسکو رفت، او را در کلاسهای دوره ابتدایی نشاندند.

آیا کسی در مدرسه ادیسون یا اینشتین می توانست آینده این دو نابغه را پیش بینی کند؟ یا دانش آموزان 7 ساله که همکلاس لومنوسوف 19 ساله بودند و او را مورد تمسخر قرار می دادند و معلمین که با پوزخند نگاه می کردند، آیا می دانستند که دارند به پایه گذار آتی علوم مدرن روسیه و موسس این دانشگاه بی احترامی می کنند.

اسطوره 3 : نوابغ افرادی ممتاز و مستعد در همه امورند.

تعداد زیادی از آنها مانند لودویگ ون بتهوون که ناشنوا بود و هلن کلر که نابینا و کر و لال بود نشان دادند حتی اشخاصی وجود دارند که توانایی های یک فرد معمولی را هم ندارند، ولی با این وجود می توانند نابغه باشند. چه ویژگی در همه این نوابغ مشترک بوده است؟ شخصیت محکم شان و یک نفر که دوستشان می داشت و به آنها ایمان داشت.

آیا کسی را دارید که شما را دوست می دارد و به شما باور دارد؟ از نیرویی که آنها به شما می دهند استفاده کنید. اگر هیچ کس را ندارید، باید خودتان، خود را دوست بدارید و به خود ایمان داشته باشید.

اسطوره 4 : نابغه ها دیوانه اند.

یک فرق بسیار بزرگ بین نوابغ و افراد معمولی وجود دارد: اینکه نابغه ها به خاطر سپرده می شوند. آن دسته از افراد که نابغه نیستند و سر از بیمارستانهای روانی در می آورند، فقط آمارهای پزشکی را بالا می برند.

اسطوره 5 : نابغه شدن، تصادفی است.

نابغه ها محققانی ژرفنگر هستند. آنها همیشه گوش به زنگ اند و به همین علت نیز به نظر می آید همیشه در زمان مناسب در جای درست هستند.

حال که شما از این اسطوره های بوجود آمده درباره نوابغ خلاص شدید، بهتر است نبوغ نهفته در شما را کشف کنیم.

فصل سوم : نبوغ کودک درونتان را کشف کنید

معمولا وقتی درباره نبوغ صحبت می کنم، به این نکته اشاره می کنم که نبوغ بصورت بالقوه در هر کودکی وجود دارد. وقتی دوره ای را در کلاس بزرگسالان آموزش می دهم، از آنها اغلب چنین جملاتی می شنوم:

"  پس هنوز خیلی دیر نشده است؟ حتی برای من؟

و جواب این است، " هیچ وقت دیر نیست. " چیزی به نام خیلی دیر بودن وجود ندارد. سوال این است که چه رشته و تخصصی برای شما مناسب است؟ به چه چیزهای علاقه دارید؟ در چه مواردی شور و اشتیاق دارید؟

کودکی در درون همه ما زندگی می کند، این کودک بازی کردن را دوست دارد. او راجع به چیزهای غیر معمول و عجیبی فکر می کند و خیال پردازی، قوی است. این کودک خود را در برق چشمان، قهقهه بلند، یک لبخند شیطنت آمیز، یا یک جک طعنه آمیز و حالت های ماجراجویانه ما نشان می دهد. او با ستاره ها حرف می زند، مردم را عاصی می کند، با ماه بلند بلند صحبت می کند و هر کار احمقانه دیگری که به نظرش می رسد، انجام می دهد.

کودک درون یک نابغه است، آماده نابغه شدن است، و یا در مسیر رسیدن به آن است.

از همین جا شروع کنید، 5 تا از احمقانه ترین کارهایی که آرزو دارید انجام دهید را در اینجا لیست کنید:

1) .

2) .

 3) .

4) .

 5) .

آیا سعی کردید بیش از آنچه از شما خواسته شده انجام دهید؟ امیدوارم این کار را کرده باشید.

نابغه شدن آنقدرها هم پر رمز و راز نیست. فرد نابغه بیشتر از نیازها و انتظارات تولید می کند. واقع بینانه نیست اگر فکر کنید با تکرار کارهایی که بقیه انجام می دهند، تبدیل به فردی برجسته و نخبه خواهید شد.

گام دوم : " چرا که نه " بجای هر " نه "

فصل چهارم : بگو " بله " به ممکن و غیر ممکن

اینشتین : اگر ابتدا ایده ای مضحک به نظر نرسد، هیچ امیدی به آن نیست.

من از سید پارنس، پایه گذار جنبش راه حل های خلاق و موسس بنیاد آموزش خلاق پرسیدم به نظر او مهمترین پیش نیاز برای خلاقیت چیست؟ و او با یک کلمه پاسخ داد : پذیرندگی

البته پذیرنده بودن به معنی امتحان کردن راه های مختلف است زیرا اگر کاری را دائما تکرار کنید ( به یک شکل ) قطعا همیشه نتایج یکسان خواهید گرفت.

برای اینکه احساس یک فرد با خلاق را تجربه کنید، تعریف خود را از خلاقیت در این صفحه بنویسید  ( تعریف خودتان را با کلمات خود بنویسید )

 

 

آیا تعریفی نوشتید؟

اگر ننوشتید قانون اول را شکسته اید. برگردید و سریع تر آن را بنویسید. و اگر نوشید، آفرین.

در این رابطه دو نوع اعتراض هست :

1) من هیچ چیز راجع به خلاقیت نمی دانم.

2) من نمی خواهم به این دلیل که تعریفم از خلاقیت درست نیست احمق به نظر برسم.

دقت کنید هر دوی این گفته ها بار منفی دارند و معنی " نه " را القا می کنند. من مشکل شما را درک می کنم و برای همین می دانم که به تمرینی نیاز دارید تا این " نه " را پشت سر بگذارید بهتر است آرام پیش برویم و با یک تمرین ساده شروع کنیم : لطفا تمام اشیایی را لیست کنید که هم گرد باشد و هم ترش و هم زرد! سه دقیقه وقت برای انجام این تمرین دارید.

وقتی سه دقیقه تمام شد، اشیایی را که نام بردید بشمارید و تعدادشان را اینجا بنویسید :

 

 

چند اسم در لیست تان دارید؟ معمولا جواب بین سه تا ده است و به ندرت کسی از شرکت کنندگان بیشتر از 15 اسم نام می برد و تا به حال کسی برای من بیشتر از 30 شئی نام نبرده است، اغلب می گویند " زمان کافی نداشتیم " آیا واقعا فکر می کنید دلیلش این است؟

پس هنوز تقصیر را گردن استادتان می اندازید دوباره یک نفر دیگر باید مقصر باشد، اینطور نیست؟

هنوز نتوانستید بگویید " اوه! آیا ممکن است بتوان 30، 40، یا حتی 100 تا نوشت؟ دوست دارم بدانم چطور عملی می شود، چون به نظر می آید خودم قادر به انجامش نیستم ".

عبارت " من دوست دارم یاد بگیرم " خیلی متفاوت از " تقصیر شماست، بایستی به من زمان بیشتری می دادید " است.

اولین شیئی را که انتخاب کردید می توانم حدس بزنم، لیمو بود، درست است؟ برای اکثریت مردم اولین پاسخ لیمو است، چرا؟ این نشان دهنده عواملی است که ما را عادی، سنتی و معمولی کرده است.

در اینجا اتفاقی که در ذهن ما می افتد شرح داده می شود :

ذهن ما به شکل پیوسته پیش می رود، بنابراین کلماتی مانند، گرد، زرد و ترش به کلمات دیگر مربوط اند. زمانی که ذهن ما در ردیفی از کلمات حرکت می کند، این حرکت پیوسته، تناوب نامیده می شود.

 

 

حال اگر ذهن ما از یک ردیف به ردیف بالاتر حرکت کند، این حرکت انتقال نام می گیرد.

 

و بالاخره اگر در این جریان، از یک یا چند مرحله بپریم این حرکت جهش نام می گیرد.

 

وقتی مردم پاسخ های تناوبی را می شنوند، هیچ لبخندی دیده نمی شود، وقتی پاسخ های انتقالی را می شنوند، یک نوع تایید معمولی " آره " دیده می شود، و زمانی که جوابهای جهشی را می شنوند، ابتدت سکوت است و بعد خنده، بعلاوه همه طنزها، بر پایه این پرشها شکل می گیرد. این نوع تحلیل، تحلیل کیفی نام دارد.

روزی در حدود دو قرن پیش، معلم ریاضی ای که احتمالا میل داشت ساعتی را به سکوت و آرامش بگذراند وارد کلاس شد و از دانش آموزان کلاس چهارم خود خواست تا مجموع همه اعداد از 1 تا 100 را حساب کنند. چقدر شکفت زده شد وقتی یکی از شاگردانش بعد از 5 دقیقه پیش او آمد و جواب درست را به او داد، چطور ممکن بود؟ او قطعا یک نابغه بود. نام دانش آموزی که آن را در 5 دقیقه حساب کرد کارل گوس بود، در تفکر ترتیبی ما در یک ترتیب پیوسته، یکی پس از دیگری پیش می رویم و شروع به کاری که به ما گفته شده یا معلم از ما خواسته می کنیم، این معمولا یا زمانی طولانی می گیرد، یا منجر به خطاهای بی شمار می شود. ذهن نابغه به شکل دیگری کار می کند بنابراین زمانی که مسئله به گوس جوان داده شد، او وضعیت را به شکل زیر دید:

 

 

 

--- و متوجه شد مجموع 1 و 100 برابراست با 101 و همینطور مجموع 99 و 2 برابر است با 101 و مجموع 98 با 3 برابر 101 است و به همین ترتیب و چون کل اعداد 100 عدد است 50 جفت عدد به این شکل داریم که مجموعشان برابر 101است بنابراین مجموع اعداد 1 تا 100 برابر: 5050 = 50 × 101 به همین دلیل، گوس این مسئله را در 5 دقیقه حل کرد. 5 دقیقه تفکر نبوغ آمیز، ارزشی بالاتر از یک ساعت یا بیشتر محاسبات ترتیبی عادی دارد. به علاوه گوس، روشی برای بدست آوردن مجموع اعداد ابداع کرد:

X = ( n + 1 ) ( n : 2 ) = ( n + 1 )n / 2

حال به تحلیل کمی برگردیم و علت اینکه چرا شما نتوانستید بیست، سی یا صد شیئ نام ببرید را توضیح  دهیم.

تفکر ما پیوسته و پشت سرهم است، از یک فکر به فکر دیگر، از دومین فکر به سومی و ....

 

 

آیا شما به این شکل پاسخ داده اید؟ اگر اینطور بوده، دور از ذهن نیست که چرا تعداد پاسخ های شما آنقدر کم است. شما به ایده هایتان " نه " می گفتید.

در سال 1973 الکس ازبورن، روشی به نام طوفان ذهنی (Brainstorming)   ابداع کرد. شما احتمالا قواعد آن را می دانید : از انتقاد کردن دست بردار، مهم ایده ها را بپذیر. حال چرا نباید به خودتان هم این حمایت مثبت، بخشش و آزادی عملی را بدهید که به دیگران می دهید؟ اگر طوفان ذهنی گروهی وجود دارد، طوفان ذهنی تک نفره هم باید وجود داشته باشد. از عیب جویی کردن از خود بپرهیزید، ایده های خود را بپذیرید، از آنها به عنوان سکویی برای پرش به سمت ایده های بهتر و خلاق تر استفاده کنید.

 دومین قانون مگا خلاقیت

علت اصلی عملکرد ضعیف، در نه گفتن خلاصه می شود. " نه و نمی شود " کلمات آسیب رسانی هستند، آنها چه به لحاظ تاکتیکی، چه استراتژیکی، و چه ذهنی و احساسی آسیب رسان هستند.

برای افزایش خلاقیت باید بیاموزید که از نه و نمی شود بپرهیزید، به این معنا که هرگاه شما نه را در ذهن یا کلام خود یا دیگری شنیدید، بپرسید : چرا که نه؟ من می خواهم تاکید کنم که هر نه در ذهن شما به منزله یک گره است و شما را می بندد و محدود می کند، و به شما اجازه پیشرفت نمی دهد.

حال بیایید دومین قانون مگا خلاقیت را در مورد مسئله زرد، ترش و گرد بکار ببریم.

* آیا یک صندلی می تواند زرد، ترش و گرد باشد؟ بله

* آیا یک میز می تواند زرد، ترش و گرد باشد؟ بله

* آیا یک دیوار می تواند زرد، ترش و گرد باشد؟ بله

* آیا یک ساختمان می تواند زرد، ترش و گرد باشد؟ بله

ظاهرا همه چیزمی تواند زرد، ترش و گرد باشد. حال بیایید از خودمان بپرسیم چه چیزهایی نمی تواند زرد، ترش و گرد باشند؟ کسی گفت مربع؟

و این باز، تفاوت بین یک ذهن معمولی ( که با قواعد محدود شده ) و یک ذهن خلاق است. مربع های گرد، آنها همه جا هستند :

* میدان در انگلیسی ( Square ) به معنای مربع است ولی در عمل میادین گرد هستند.

* بوکسرها در یک سکوی مربع شکل مسابقه می دهند، این سکو رینگ (Ring ) یا حلقه نام دارد.

آیا می توانید مثال های دیگری برای مربع های گرد پیدا کنید؟ چرا که نه؟ در واقع دارید ذهنتان را وادار می کند که از محدوده نفی کردن فراتر رود، و به دنبال تعریف ها بگردد. وقتی شما می گویید " نه "، در واقع دارید خودتان را از رسیدن به ایده ای فوق العاده محروم کنید.

اکنون متوجه شدید تعداد مربع های گرد در دنیا بی نهایت است، پس مربع های گرد بیشتری را در زیر نام ببرید:

حال روی لیست های دیگر کار کنید مثل : " سفیدی سیاه " ، " مایع خشک " ، " زبری لطیف "

بسیار خوب دوباره به اولین تمرین این بخش برگردید، اگر هنوز تعریفی برای خلاقیت برای خودتان ننوشته اید دوباره سعی کنید.


 
comment نظرات ()

 
قوانین مورفی
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
 

قوانین مورفی

در قانون جذب دو جمله‌ی بسیار مهم وجود دارد:

1) چیزی را که نمی خواهی اصلا نگاهش نکن.

2) به هر چه نگاه کنی آن چیز در زندگی تو بیشتر ظاهر می‌شود.

به نظر من قانون جذب نیازی به اثبات ندارد زیرا همه، کم و بیش تجربه‌هایی در این مورد دارند و مورد قبول همگان است حتما افرادی را دیده‌اید که ادعا می‌کنند بسیار بد شانس هستند این روزها تعداد این افراد کم نیست حتا بعضی از آنها شما را به دیدن بد شانسی خود دعوت می‌کنند: حالا ببین وقتی نوبت من بشه فلان اتفاق خواهد افتاد یا به ما که رسید آسمون تپید و ... اینها مثالهای زیادی هستند که به راحتی می‌توانید در اطراف خود مشاهده کنید و بشنوید، این افراد هم، از قانون جذب استفاده می‌کنند اما به شکل منفی و متخصص جذب نیرو‌ها و اتفاقات منفی هستند به طوریکه بعضی از آنها چنان در این مورد قوی و خلاق شده‌اند که به بد قدم بودن یا نحس بودن، آنها را می‌شناسند.

اگر با همین افراد راجع به قانون جذب صحبت کنید با وجود تجربه‌های فراوان آنرا باور نمی‌کنند یا جدی نمی‌گیرند، آنها عقیده ‌دارند که بد شانس هستند و خودشان را در وقوع حوادث منفی زندگیشان مؤثر نمی‌دانند ولی اینطور نیست آنها خودشان با تفکرات منفی، وقایع و حوادث ناگوار را به زندگی خود دعوت و یا خلق می‌کنند و این همان قانون جذب است و معنی جذب هم همین است که هر چیز، چیز‌های هم‌جنس خود را به قصد قوی‌تر شدن یا زیاد‌تر شدن بسوی خود می‌کشد.

یکی از این افراد آقای مورفی بود او در سال ‌١٩۴٩ در پایگاه نیروی هوایی ادوارز مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت‌ترین آزمایش‌های پروژه یک تکنسین تمام سیم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت : اگر یک راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشد او همان یک راه را پیدا می کند!!!

و این اولین قانون مورفی بود که در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه سرایت  کرد.

برخی از قوانین مورفی :

*اگر روی فرش گرانقیمتی ایستاده باشی و یک نان مربایی دستت باشد و نان از دستت بیفتد، از همان طرفی که مربا رویش مالیده روی فرش می‌افتد!

*اگر مدت زیادی منتظر اتوبوس ایستاده باشی و بعد تصمیم بگیری مطالعه کنی، به محض اینکه کتابت را باز کنی اتوبوس می‌رسد.

*اگر برای زود‌تر رسیدن اتوبوس، کتابت را عمدا باز کنی، اتوبوس دیر‌تر می‌آید.

*اگر زود به ایستگاه برسی اتوبوس آنروز دیر می‌آید، اگر روزی دیر برسی اتوبوس همان روز زودتر رسیده و رفته است.

*درست وقتی سرت شلوغ است و نیاز شدید به وقت داری، مزاحم‌های بی‌موقع سر و کله‌شان پیدا می‌شود.

*احتمال بد پیش رفتن کار‌ها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.

*اگر می‌بینی همه چیز خوب پیش می‌رود بدان که حتما چیز مهمی را از قلم انداخته‌ای.

در واقع فلسفه‌ی آقای مورفی این بوده که همین الآن لبخند بزن چون فردا روز بد‌تری خواهد بود.

و اما سرنوشت خود آقای مورفی : یک شب در یک بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تمام می‌شود. آن شب بزرگراه ترافیک بوده و ماشین‌ها با سرعت میلی متری حرکت می‌کردند. آقای مورفی هم ماشین را پارک می‌کند تا بقیه راه را با تاکسی به منزل برود. او بی‌خیال و راحت کنار بزرگراه ایستاده بوده که ماشین یک توریست انگلیسی که خلاف جهت و با سرعت حرکت می‌کرده با او تصادف می‌کند و او می‌میرد، اتفاقا آن روز لباسش هم سفید بوده و احتمال تصادف بسیار کم بوده است!!!


 
comment نظرات ()

 
درسی از ادیسون
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱
 

درسی از ادیسون :

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد...


 
comment نظرات ()

 
شادی
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

افکار و احساسات منفی را خنثی کنید

برای رسیدن به این هدف، بهداشت روانی خود را بهبود بخشید. در تئوری شاد زیستی، دکتر هید عقل انسان را به مردی که سوار بر فیل است تشبیه کرده است. فیل دارای قدرت زیادی است که براحتی می‌تواند هر کاری انجام دهد. مردی که سوار بر فیل می‌شود با ضعف بدنی خود می‌تواند قدرت فیل را تحت کنترل خود قرار دهد. با همین روش عقل هم می‌تواند افکار و احساسات منفی را تحت کنترل خود قرار داده و تا حد زیادی آنها را خنثی نماید.

رمز موفقیت در این کار آموزش فیل توسط فیلبان است. به این ترتیب شما می‌توانید کارهای سختی را از فیل بخواهید. فقط باید قدری در این زمینه کار شود. به عنوان مثال شما می‌توانید از تمرینات تمرکزی، تنفس منظم، انجام یوگا و تکنیکهای آرامش یافتن برای مهار تشویش درونی و حفظ آرامش خود استفاده کنید. شما می‌توانید روشهای شناسایی و مبارزه با افکار حاکی از ناتوانی و درماندگی خود بیاموزید. اگر شما بتوانید افکار منفی را شناسایی کنید، برای کنترل آن خیلی راحتتر می‌توان اقدام کرد.

هرگز فراموش نکنید که پول شادی نمی‌آورد

تحقیقات نشان داده‌اند که افزایش درآمد از حد بالای خط فقر به بعد شادی بیشتری ایجاد نمی‌کند. با این وجود همه به دنبال درآمد بیشتر هستند چرا که تصور می‌کنند آنچه که دارند تاثیر منفی در زندگیشان می‌گذارد و باید هرچه زودتر آنرا تعویض نمایند. این نظریه اشتباه هیچوقت محقق نخواهد شد و همیشه به دنبال کالایی جدیدتر هستند و در این مسیر حتی آرامش خود را هم از دست داده شادی گذشته خود را می‌بازند. علیرغم آنچه که این افراد تصور می‌کنند با بدست آوردن آن کالا هیچگاه شادی پایداری بدست نخواهند آورد.

در جستجوی بدست آوردن دوستان بیشتر باشید

هیچ چیزی قویتر از برقراری ارتباط دوستانه با افراد خیرخواه نمی‌تواند با افسردگی و ناملایمات زندگی مبارزه کند. در یک پژوهش که در استرالیا بر روی افراد بالای 70 سال انجام شد گزارش گردید که طول عمر افراد با میزان ارتباطات دوستانه آنها رابطه‌ی مستقیم دارد.

جای بسی تاسف است که جامعه امروزی ما رو بسوی انزوا گرایی گذاشته است که بتدریج ارتباطات دوستانه افراد را بسوی سردی سوق می‌دهد. این دوری گزینی از اطرافیان درجاتی از افسردگی را در جامعه گسترش می‌دهد. پس بهتر است با برقراری ارتباطات صمیمانه با دیگران مشکلات محل زندگی خود را مرتفع نماییم.

به انجام فعالیتهای هدفدار رو آورید

بنا بر نظر روانشناسان، شادترین لحظه‌ای که انسان حس می‌کند آن زمانی است که تمام تواناییهای خود را برای ایجاد یک روش یا انجام یک کار جدید بکار بسته است. فعالیتهایی که از یک طرف شادی آفرین باشند و از طرف دیگر باعث رشد فکری می‌شوند که البته به سختی یافت می‌شوند. دلیل آن این است که اینگونه فعالیتها، قبل از ایجاد شادی، احتیاج به انجام یکسری اقدامات اولیه دارند .

متاسفانه شاهد این هستیم که بسیاری از مردم زمان فراغت خود را صرف تماشای تلویزیون می‌کنند که هرروز بر تعداد بینندگان آن افزوده می‌شود. بیایید از همین امروز بجای اتلاف وقت خود برای کارهای بیهوده، برنامه‌ای برای افزایش تواناییهای خود بریزیم و حتی تعداد فعالیتهای خود را نیز زیاد کنیم.


 
comment نظرات ()

 
رابطه‌ی پول و خانواده
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

داشتن زندگی زناشویی طبیعی از پولدار بودن لذت بخش تر است

بی تردید پول زیاد تضمین کننده داشتن یک زندگی طبیعی نخواهد بود اما یک زندگی زناشویی توام با آرامش همیشه احساس بی نیازی به انسان می‌دهد.

مژده به کسانی که به سلامت خانواده بیشتر از گردش مالی حساب بانکی خود اهمیت می‌دهند: بر اساس تحقیقی که در انگلستان بعمل آمده، داشتن یک خانواده سالم و طبیعی بسیار بیشتر از داشتن پول زیاد باعث شادابی و احساس رضایت در زندگی می‌شود. البته این بدان معنی نیست که افراد یک خانواده تهی دست نسبت به خانواده‌ای متمول به خوشبختی نزدیکترند بلکه در شرایط مساوی، تاثیر خانواده از ثروت بیشتر است.

در این زمینه برقراری ارتباط عاطفی بین اعضای خانواده نقش اصلی را دارد. در این تحقیق برای مقایسه اثر خانواده و ثروت در ایجاد شادی در فرد از معیارهای قابل سنجش استفاده شده است. برای ارزیابی ارتباطات عاطفی از یک عامل قابل سنجش یعنی تعداد دفعات ارتباط جنسی بین زن و شوهر استفاده شد. به طوری که میزان شادی ناشی از برقراری ارتباط جنسی والدین به میزان هفته‌ای یکبار برابر با افزایش درآمد سالیانه حدود 50000 دلار در یک فرد انگلیسی محاسبه شده است. به این ترتیب می‌بینیم که ثروت شادی آفرین است ولی نه در آن حدی که افراد مقتصد از آن انتظار دارند.

از دیگر عوامل قابل محاسبه در این تحقیق مدت زمان ماندگاری خانواده است. بطوریکه طبق محاسبه محققین میزان شادی حاصل از داشتن یک خانواده مستحکم که بیش از ده سال از تشکیل آن گذشته باشد برابر افزایش درآمد سالیانه 100هزار دلار می‌باشد. برعکس میزان کاهش شادی ناشی از طلاق برابر از دست دادن 66هزار دلار در سال محاسبه شده است.

البته برعکس این فرضیه نیز مطرح است یعنی کسانی که احساس شادی بیشتری دارند تمایل به ازدواج و تشکیل خانواده پیدا می‌کنند. اینکه کدامیک باعث ایجاد دیگری می‌شوند هنوز مورد تحقیق است ولی بطور حتم مشخص شده است که رابطه مستقیمی بین شکل گیری خانواده‌ای موفق و شادمانی اعضای آن خانواده وجود دارد.

توصیه‌ای برای والدین: اگر می‌خواهید زندگی بانشاطی برای فرزندتان درست کنید دقت بیشتری در شکل گیری زندگی مشترک آینده‌اش با شخص دیگر داشته باشید. در کنار انتخاب فرد مناسبی برای فرزند خود به عنوان همسر آینده، حتما نکات لازم را در نگهداری وی به فرزند خود آموزش دهید.


 
comment نظرات ()

 
کلام بزرگان01
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

*شوپنهاور: ما به ندرت درباره‌ی آنچه که داریم فکر می‌کنیم در حالیکه پیوسته در اندیشه‌ی چیزهایی هستیم که نداریم.

*جرج برنارد شاو: آنکه می‌تواند انجام می‌دهد، آنکه نمی‌تواند انتقاد می‌کند.

*دکتر علی شریعتی: لحظه‌ها را گذراندیم  که به خوشبختی برسیم، غافل از آنکه لحظه‌ها همان خوشبختی بودند.

*فردریش نیچه: باید دنبال شادیها، گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می‌کنند.

*گابریل گارسیا مارکز: بهترین چیز‌ها زمانی رخ می‌دهد که انتظارش را نداری.

*فرانتس کافکا: لازم نیست گوش کنید، فقط منتظر شوید، حتی لازم نیست منتظر شوید، فقط بیاموزید آرام و ساکن و تنها باشید. جهان آزادانه خود را به شما پیشکش خواهد کرد تا نقاب از چهره‌اش بردارید، انتخاب دیگری ندارد، مسرور به پای شما در‌خواهد غلطید.

*گوته: کسی که دارای عزمی راسخ است، جهان را مطابق با میل خویش عوض می‌کند.

*مهاتما گاندی: پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، پیروزی آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.

*امرسون: بیشترین تاثیر افراد خوب زمانی احساس می‌شود که از میان ما رفته باشند.

*دالایی لاما: برای اداره کردن خویش از سرت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت.

*چخوف: انسان باید از هر حیث، چه ظاهر و چه باطن، زیبا و آراسته باشد.

*الکساندر گراهام بل: تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می‌دهید متمرکز کنید، پرتو‌های خورشید تا متمرکز نشوند، نمی‌سوزانند.


 
comment نظرات ()

 
زبان بدن - مدیریت اثرگذاری
نویسنده : حسین کریمی - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
 

شاید این یک تصادف محض تاریخی نبوده باشد که کلمه‌ی person (شخص) اول به معنی نقاب بوده است. شاید انتخاب این کلمه، بخاطر تشخیص این مطلب بوده است که همه‌ی انسانها همواره و همه‌جا، کم و بیش بطور آگاهانه نقش بازی می‌کنند. در این نقش‌ها است که ما همدیگر را می‌شناسیم و نسبت به خود آگاهی می‌یابیم.

روبرت پارک

گفتار بی‌صدا از اهمیت خاصی برخوردار است، در هر مکالمه، فقط هفت درصد از مفاهیم در قالب کلمات شفاهی بیان می‌شوند. عمده‌ی اطلاعات از طریق ترکیب پیچیده‌ای از وضع ظاهری، وضع اندامی، حرکت اندامی، نگاه و حالات چهره انتقال می‌یابد، این موضوع افرادی را که توانایی استفاده از آن را دارند مجهز به یک ابزار بالقوه می‌کند بطوریکه آنان برای رسیدن به اهداف خود، می‌توانند دیگران را در جهت خاصی هدایت کنند.

توانایی شما در درک صحیح گفتار بی‌صدای بدن دیگران کمک می‌کند تا در موقعیت‌هایی که نمی‌دانید چکار باید بکنید، از دو راهی نجات پیدا کنید. بدانید که آیا باید فشار روانی، اضطراب، فریبکاری، حیله‌گری و دو دلی خود را پنهان کنید یا با طرف مقابل آشکارا به خصومت بپردازید؟

گویش بدنی مانند کلام شفاهی، گام، ریتم، کلمه و دستور مخصوص به خود دارد. این زبان بسیار دقیق، مانند زبان کلامی دارای حروف مخصوص به خود است بطوریکه اگر به طور صحیح بهم بپیوندند، کلمات غیر شفاهی را تشکیل می‌دهند. این کلمات بعد از متصل شدن به یکدیگر، عبارات و جملاتی را خواهند ساخت تا اهداف ما را به دیگران انتقال دهند.

طبق محاسباتی که آلبر‌ت مهار بیان، استاد روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا انجام داده است فقط 7درصد از مطالب قابل فهم ما از طریق مطالب بیان شده عایدمان می‌شود، 38 درصد توسط نواخت صداهای تولید شده و 55 درصد از آن از طریق علائم گفتار بی‌صدا به ما می‌رسد. او معتقد است وقتی دو نفر با‌هم صحبت می‌کنند فقط کمتر از یک سوم ارتباطشان کلامی است، بیش از 65 درصد از مفاهیم اجتماعی از طریق گفتار بی‌صدا تبادل می‌شود.

اهمیت استفاده‌ی مؤثر از گویش بدن در موفقیت اجتماعی انسان کمتر از داشتن بلاغت و فصاحت در زبان نیست. شما می‌توانید در پیام‌های متنوع آن مهارت کسب کرده بر ارتباطات رسمی، غیر رسمی، خصوصی و عمومی خود تسلط یابید. اعمال این روش را در اصطلاح مدیریت اثر‌گذاری می‌گویند.

در اولین ملاقات برای اولین اثر‌گذاری چقدر وقت لازم است؟

تحقیقات نشان داده‌اند، پس از اینکه فرد به یک نتیجه‌‌ی کلی دست می‌یابد و متوجه می‌شود که کسی را دوست دارد یا نه، دیگر به راحتی نمی‌تواند نتیجه‌گیری خود را عوض کند و از اعتقاداتی که نسبت به آن شخص پیدا می‌کند روی بر‌نمی‌گرداند و به اطلاعات جدید‌تر توجهی نمی‌کند بلکه آنها را طوری تغییر می‌دهد که تصورات اولیه‌ی خود را تایید کند. جبران یک تاثیر‌گذاری بد، بسیار مشکل، ملال‌انگیز و شاید غیر ممکن باشد و مستلزم صرف وقت زیاد خواهد بود پس برای ایجاد اثر اولیه در دیگران فقط یکبار فرصت دارید. زمان لازم برای ایجاد یک تصویر در ذهن دیگران خیلی کوتاه است بقدری که حتی تصور آن برای خیلی از مردم بسیار دشوار است. حداکثر زمان آن چهار دقیقه است! برای رسیدن به یک قضاوت قطعی درباره‌ی شخص، این زمان ممکن است ناچیز بنماید ولی حتی بعضی متخصصان این زمان را خوشبینانه تلقی می‌کنند و معتقدند در همان 2 دقیقه‌ی اول برخورد، یک ارزیابی از فرد به عمل می‌آید. دکتر لئونارد زونین روان پزشک دانشگاه نیویورک با نتیجه‌گیری از حاصل سالها مشاهده‌ی دقیق خود به این نکته می‌رسد که چهار دقیقه‌ی اول ارتباطات در برقراری روابط اجتماعی پایدار، توافق خانوادگی، موقعیت شغلی و لذتهای جنسی نقشی کلیدی دارد. در این دوره‌ی کوتاه، فرصت کافی برای تاثیر‌گذاری از طریق کلمات گفتاری وجود ندارد. در واقع تمام اطلاعات تبادل شده بوسیله‌ی گفتار بی‌صدا صورت می‌گیرد.

قانون اول برای موفقیت در گفتار بی‌صدا:

تک تک ثانیه‌های برخورد اولیه‌ی خود را کنترل کنید. گول این را نخورید که یک اثر بد فردای آنروز براحتی اصلاح‌پذیر خواهد بود، اصلاح آن به مراتب مشکل‌تر از آنست که آنرا از ابتداء بطور صحیح انجام دهید.

در طول یک ملاقات رسمی نگران این نباشید که چه باید بگویید. برای ایجاد یک اثر مطلوب در دیگران، داشتن توانایی کافی برای خوب شنیدن مطالب بهتر از مهارت صحبت کردن عمل می‌کند.

هرگونه اثر منفی را که بخاطر وضع ظاهری شما ممکن است در دیگران ایجاد شود در خود کشف کنید سپس در جهت از بین بردن آنها تلاش کنید، هرچند که بنظر شما منصفانه و عادلانه نباشد.

ارائه‌ی یک خود‌انگاره‌ی موفقیت‌آمیز نیازمند توانایی نظارت بر احساسات قوی خود مانند عصبانیت‌ها و نگرانی‌ها است بدین مفهوم که باید در مقابل دیگران طوری ظاهر شوید که با خواستها و انتظارات آنان هماهنگی داشته باشید.

همه‌ی انسانها این توانایی را دارند که در دیگران یک اثر مطلوب ایجاد کنند، معدود افرادی با‌مشکل روبرو می‌شوند که ممکن است دلایل مختلفی داشته باشد، بطور مثال، گاهی این افراد خجالتی هستند و میل ندارند در میان مردم شناخته شوند زیرا تصور می‌کنند این کار باعث می‌شود که دیگران یکسری انتظارات غیر منتظره از آنان داشته باشند. در بعضی موارد نیز مردم بخاطر داشتن نوعی تکبر با مشکل مواجه می‌شوند، آنان با اصرار می‌گویند مردم باید ما را همانگونه که هستیم قبول کنند و ما را به حال خود واگذارند.

سه عامل کلیدی وجود دارد که مشخص می‌کند چه نوع تصوری بهترین سازگاری را در یک موقعیت خاص ایجاد می‌کند:

*هدف: از خودتان بپرسید که از این برخورد چه می‌خواهید؟

راز و رمز یک مدیریت اثر‌گذاری موفقیت‌آمیز در این است که زبان بدنی شما با اهداف شما همخوانی داشته باشد، زبان بدنی متناسب با یک میهمانی خودمانی بطور یقین با یک جلسه‌ی متشکل از اعضای هیات رئیسه‌ی یک مؤسسه همخوانی نخواهد داشت. دقت کنید که اهداف شما با علائم گفتار بی‌صدایی که می‌دهید تناقض نداشته باشد.

*موقعیت: از خود بپرسید در این موقعیت از من چه انتظاری است؟، دیگران چگونه رفتار می‌کنند؟، دیگران از من چه انتظاری دارند؟

*عزت نفس طرف مقابل: مطمئن‌ترین راه یک برخورد مناسب این است که یقین حاصل کنید میزان عزت نفسی که از خود نشان می‌دهید متناسب با عزت نفس فردی است که می‌خواهید بر او اثر بگذارید، زمانیکه با یک گروه مشغول مذاکره‌اید، میزان عزت نفس خود را با عزت نفس با‌نفوذ‌ ترین فرد حاضر متناسب کنید. اگر کسی را که می‌خواهید توجهش را جلب کنید تا با شما همکاری کند، از عزت نفس بالایی برخوردار نیست، دیگر نیازی ندارید که سر تا پای خود را سلطه‌گر نشان دهید و وانمود کنید که از اعتماد به نفس بالایی برخوردارید ولی اگر هدف شما تسلط و کنترل رفتار او باشد باید از خود عزت نفس بالایی نشان دهید و عنان حکومت بر موقعیت را در دست گیرید.


 
comment نظرات ()